دی شب،
با صدای شکستن ِ پارچ ِ آبِِ بالای سرم
که هر شب
فقط
نظاره گر ِ جدال
پرده و باد بود،
از خواب پریدم.
کلام آخر:
از امشب بالای تختم یک پارچ پلاستیکی بی احساس خواهم گذاشت.
RSS