من به پسر دایی:
میگن هر کی آرزویی داره اگه روز سیزده علفهارو به هم گره بزنه کارش درست می شه باور کن، پارسال پسر همسایه ی باغمون میگن از یه دختره خوشش اومده روز سیزده پارسال آرزو کرده علفهارو هم گره زده به دختره رسیده٬ من شنیده بودم دختره خیلی خوشگله اما ندیده بودم امروز دم باغ دیدمشون که اومدن، راست میگن به چشم خواهری زن قشنگی گرفته.
.
خواهرم به دختر دایی:
این شاهین پسر آقای مرادی همسایه بغلیه باغمون رو دیدم زن گرفته٬ میگن دختر فک و فامیل باغبونشونه خدا بده شانس.پارسال سیزده میان تو این باغ بغلی که فک و فامیلشون باغبونشه، دختره دم غروبی واسه خود شیرینی یه کاسه آش می بره دم خونه شون. پسره دختر رو می بینه می گه الا وللا من اینو می خوام دوماه بعدم عروسی می کنن. می بینی واقعا خدا شانس بده ها دختر تو خوابشم نمی دید همچین زندگی رو.
.
باغبون همسایه بغلی به بابا:
آره دختر فامیلمون رو واسه پسرم شیرینی خورده بودیم دعوت کردیم سیزده بیان این جا به آقای مرادیم گفته بودم اونم خدا خیرش بده گفت اشکال نداره.همون روز عصر پسرم اومد از اتاق بیاد بیرون سر خورد افتاد سرش خورد به یه تخته سنگ الان یه ساله رفته تو کما به جان شما٬ دکترا که قطع امید کردن مام که توکّلمون به خداست.باز خدا خیرش بده آقای مرادی رو تا دیدن ما آبرومنو داره پیش این فامیلمون میره نامزد پسرم و گرفتن برا آقا شاهین پسرشون.
.
مامان به زن آقای مرادی:
ماشالا عروستو دیدم یه تیکه ماهه دعا کن پسر منم یه زن خوب گیرش بیاد عاقبت به خیر بشه ٬راستی گفتی آقا شاهین دیگه اعتیادشو ترک کرد دیگه....
.
زن باغبون به زن دایی:
ای خواهر صد دفعه گفتم بچه برو این سبزه رو بنداز دور نحسی داره از حول و ولای دختره یادش میره عصری می ره یواشکی سبزه رو بندازه دور پاش سر می خوره می خوره زمین این بلا سرش میاد.
.
دایی به بابا:
سیگار داری!؟
کلام آخر:
شاهین پسر آقای مرادی از بس عاشق بود نشست روی یه تخته سنگ وعلفهای جلوی اتاق باغبون رو محکم به هم گره زد.
*تمام اسامی ٬ شخصیت ها و اصلا حالا که این طور شد کل داستان غیر واقعی می باشد.