درست همان روزهایی که تو نفست
از دویدن در حیاطِ بی انتهای خانه تان
می گرفت،
من از تنگی اتاقمان،
نفسم گرفته بود.
کلام آخر:
فقط ، دلیل نفس تنگی ِ کودکی ِ مان
حدود دوهزار متر با هم تفاوت دارد.
گول می خورم باز،
آدم وار،
ز سرخی ِ گونه ی سیب.

کلام آخر:
با هم زمینی شدیم،
گناه تو کمتر از من نبود،
آری
تو سکوت کرده بودی.