تمام ناکامی ها
اثر ِ شوم ِ هم آغوشی هایی ست
که زیر لحاف جهالت
شکل می گیرد

کلام آخر:
کاش ارزش وجودِ مان در تمام لحظات پیش چشمانمان باشد.
وقتهایی هست که فقط دلت می خواهد با یک کسی قدم بزنی که اصلن در دست رس
نیست، مثلن دوستی که خارج از کشور است و یا دلت چیزهایی را می خواهد که
نه تو ونه جدوآبادت دستتان بهشان نرسیده مثلن یک ماشین پانصد میلیونی ویا اگر
صد نفر بیایند بگویند چته؟ بهشان می گویی هیچی من خوبم تازه یه سیگارم روشن
می کنی ویک جوک تعریف می کنی اومی خندد واستدلالت این است که او نمی فهمد.
واگرازمیان صد نفرآدم ِ این جوری که دوروبرت هستن یک نفر اصلن به حالت توجه
نکنه می گی : نامرد اصلا نپرسید چته !!
کلن حساس می شوی ، همش دلت می خواهد بقیه بفهمند که چقدرداری برایشان مایه
می گذاری و یا در گذشته،گذاشته ای.
همیشه حس می کنی هیچ کس حواس اش به تونیست دلت تنهایی می خواهدولی بازهم
برای اینکه بخودت ثابت کنی همه بی معرفت اند به کسانی که خوب می دانی برنامه
دارند وهرگز باتو بیرون نمی آیند اس ام اس می زنی که میای بریم قدم بزنیم و جواب
منفی می گیری وآنهایی که خودشان به تو پیشنهاد می دهند که بریم یه چرخی بزنیم
رو یه جوری که انگار داری از فرط خوشی دیوانه می شوی می پیچانی .
در طول مدت زمان طولانی خودت را به آدمها یک آدم شاد نشان می دهی و لی از
درون درحال تخریبی وحالا به جایی رسیده ای که دیگر ظاهرت هم دیگران راگول
نمی زند همه دارند می فهمندکه حالت زیاد خوش نیست. یک روز تعطیل را به طور
نا معقولی می خوابی وبه بطالت می گذرانی،در یک اقدام بی سابقه تنهایی راه می افتی
میری کافی شاپ بعدازچند دقیقه مطمئن می شی که هیچ کس نمی آید و صندلی مقابلت
خالی می ماند ...
برای اینکه کافه چی با توبیشتراحساس صمیمیت کند یک"مثل همیشه"می گذاری قبل
از سفارشت و می گویی : "مثل همیشه یک ترک"
ولی او هم می فهمد تو مثل همیشه نیستی .
کلام آخر:
این چیزها همه فقط نشانه ی افسردگی یا یک چیز شبیه این است و گرنه قهوه هنوز
همان طعم را دارد و سیگار هم کماکان دود می کند، واشکهای تو در راه برگشت به
خانه کاملن واقعی است .
وقتی بزرگ تر شدی می فهمی
چقدر حیف است
که
غروب های پاییز بیاید و
عاشق نباشی

کلام آخر:
و من این نکته را حتما در نوجوانی به فرزندم خواهم گفت.