رفت
تا دیگر
فقط ،قطعه ابدیت بنوازد.

کلام آخر:
در اردی بهشت ۱۳۳۴ در نیشابوربه دنیا آمد
و در گیرو دار ِ پاییز و تابستان ِ ۱۳۸۸ جاودانه شد.
از هیاهوی باد از خواب می پری،می گویم نترس پاییز است،شلوغش کرده
که دارد می آید، نگاهم می کنی، دستم را محکم می گیری، خوابت می برد.
از خواب دیر بیدار می شوی،جمعه است ،من نیستم
یادداشت گذاشته ام:
"عزیزم بیدارت نکردم، هوا کمی رگبار دارد، نترس اگر بیدارکه شدی دیدی
پاییز زورش به گلهای باغچه مان رسیده "
کلام آخر:
اصلن خاصیت پاییز این است که ما را عاشق بهار کند نه؟
با عرض معذرت از دوستان این پست مربوط به روز ۲۷/۰۶/۸۸
بوده است که امروز توسط بلاگفا نمایش داده شده است!!؟
این بار که چشم گذاشتی
می روم،
این بازی ها
آخر ندارد
کلام آخر:
باور کن،هر قدر نان بیاوری
کباب هم هست که ببری...
روز ،داخلی ،کلینک مشاوره، اتاق مشاور
مشاور:بیبن عزیزم مشکل توهم مثل بقیه جونهای هم سن و سالته اینکه هم خرو
می خواین هم خرما
من:ولی...
مشاور:حرف منو قطع نکن نو بت توام میشه اگرم وقت نشد حرفاتو می نویسی
من می خونم بعدا.
مشاور ادامه می دهد:حالا پول نداری ذغال اخته رو نوبر بخوری چه اشکالی
داره ،نخور. اصلا بیبنم امسال شاتوت نخوردی مُردی؟
من:نه !
مشاور:بیبنم تو اصلا اردک با سس پرتقال خوردی؟
من:نه !
مشاور:مُردی؟
من:نه!
مشاور:تو اصلا می دونی چند مدل نوشابه توی دنیا با بسته های بندی های
مختلف هست؟
من:نه!
مشاور:و به خاطر این ندونستن می میری؟
من:نه!
مشاور:یک عنصر نگاتیو در وجود تو هست که موجب می شه تو به همه چیز
جواب منفی بدی و من باید این حالت رو در تو از بین ببرم
مشاور با کمی مکث ادامه می دهد:
می دونم نمی تونی بری دنیا رو بگردی برو تو خیابونا بگرد، برو ونک برو
توپ خونه اصلا برو در بند،
بیبنم تا حالا کسی از دربند رفتن مُرده؟
من: بله.
کلام آخر:
و این بار تمام فرضیات آقای مشاور رو بهم ریختم.
اون طوری سوال می کرد که جوابهای خودشو بشنوه، درست مثل سوالهایی که
در بند از آدما می کنن.
*شخصیتها ،مکان و اصلا کل داستان خیالی و انتخاب رنگها کاملن اتفاقی است.
هر قدر
چشم چشم دو ابرو
می کشم
چشمهای تو در نمی آید
کلام آخر:
صورتت را فراموش کرده ام
و تنها به خاطره ی نگاهت دل خوشم.