تبليغاتX
فلانی

 

کابوسهایم به طرز مرموزی تو را از من دزدیده اند رویا.

آنها به تدریج در من نفوذ کردند و مرا از خوابیدن  ترسانده اند و من  نمی توانم

به دیدن تو بیایم . در کتابها خوانده ام که در شبانه روز شش ساعت خواب برای

سن وسال من کافی است من هم شش ساعت را می خوابم ، فقط  قول بده که به

کسی حرفی نزنی می ترسم به گوش کابوسها برسد.

من خوابهایم را تقسیم کرده ام به چند تکه نامنظم در روز، درست فهمیدی همان

وقتی که کابوسهاخوابند ومتاسفانه توهم خوابی.ولی بعضی ازاین بچه کابوسهای

شیطان ازخواب پدرومادرشان سوءاستفاده می کنند واین آخرین روزهای تابستان

برای بازی روزها بیدار می شوند ومی آیند درخوابهای تکه پاره ام البته آنها زیاد

کاری از پیش نمی برند فقط سرم را از روی بالش می اندازند پایین و من درخواب

می بینم که به دره ای عمیق پرتاب می شوم، از خواب که می پرم می بینم  باز هم

منم و بالشم و رختخواب.وآرزومی کنم که ای کاش رویابرای رسیدن به خواب من

 نصف کابوس هایم تلاش می کرد.

 

  کلام آخر:

   در زندگی کابوسهایی هستند که همیشه هستند

   و رویاهایی که باید باشند وهرگز نیستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 0:19  توسط فلانی  | 

 

جدایی مان

هیچ یک از تشریفات آشنایمان را نداشت

فقط

تو رفتی

و من سعی کردم سنگ دل باشم

 

 کلام آخر:

گاهی به سادگی،گرم ترین قهوه ای که در زمستان

نوشیده ایم فراموشمان می شود

 

از آن جهت :

امروز خبر قبولی برادرم در رشته سینما- دانشگاه هنر

خسته گی از تنم زدود و حلقه اشک شوق در چشمانم انداخت  

شاید سالها بود اینقدر خوشحال نشده بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 19:33  توسط فلانی  |