فراموش نمی کنم روزهای
پایانی مدرسه و فصل بهار را در ایام کودکی ام
و فکر درست کردن و فروختن
بستنی یخی های رنگی
که ثروتمندم کند شاید
تا جوابی یابم برای معمای حل نشده ی
" علم بهتر است یا ثروت؟ "
همیشه به یاد خواهم داشت
بزرگ ترین مشکلم را
که تهیه چوب بستنی بود
و در خیالم تنها حلال این مشکل
دکتر ابروکلفت محله مان بود

کلام آخر:
و تمام کودکی من در سرما خوردگی و حسرت لیوان پر از چوب بستنی
دکتر محله مان گذشت.
پشت این باغ پر از عاطفه
یک کوچه سبز است و
یک جوی،
پر از آب و پر از سنگ .
ما برای گذر از آب
برون کرده ایم از پای
آن کفش که تنگ است
پای در آب نهادیم
و نگامان* به ته جنگل سبز است
و گهی پای به سنگان** کف رود خراشد
و زند تست که اینجاینهد پای،
صحیح است و یا خیر؟؟
که هر بار غلط پای گذاریم و
خراشد انگار، سه قدم پس رفتیم
آب سرد است و کف جوی پر از سنگ
چاره ای نیست برای گذراز جوی
بجز آن که کند پای یخ و درد بگیرد
که کف جوی پر از خرده سنگ است

کلام آخر:
یک روز ازمیان آینده به امروز نگاه خواهی کرد و دلت برای تمام
دغدغه های ساده ات تنگ می شود و برای آن روزهای گذرو این که
ای کاش همیشه پایت در آب جوی بود و نگاهت به آینده وبرای نگرانی
هایت وخواهی دید که بعضی از آنها به آرزو بدل شده اند و بعضی به خاطرات.
از آن جهت :
معلم عزیزم روزت مبارک
.
*نگاهمان **سنگها
عشق خیلی ساده است
مثل این که در صف نانوایی
نفر آخر بگوید:
" تو وانستا، به تو نون نمی رسه"

کلام آخر:
ومن همیشه دست پر از نانوایی بر می گردم