تبليغاتX
فلانی

 

فراموش نمی کنم روزهای

 پایانی مدرسه و فصل بهار را در ایام کودکی ام

و فکر درست کردن و فروختن

بستنی یخی های رنگی

که ثروتمندم کند شاید

تا جوابی یابم برای معمای حل نشده ی

" علم بهتر است یا ثروت؟ "

همیشه به یاد خواهم داشت

بزرگ ترین مشکلم را

که تهیه چوب بستنی بود

و در خیالم تنها حلال این مشکل

دکتر ابروکلفت محله مان بود

 کلام آخر:

  و تمام کودکی من در سرما خوردگی و حسرت لیوان پر از چوب بستنی

  دکتر محله مان گذشت.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 23:58  توسط فلانی  | 

 

پشت این باغ پر از عاطفه

 یک کوچه سبز است و

یک جوی،

 پر از آب و پر از سنگ .

ما برای گذر از آب

برون کرده ایم از پای

آن کفش که تنگ است

پای در آب نهادیم

و نگامان* به ته جنگل سبز است

و گهی پای به سنگان** کف رود خراشد

و زند تست که اینجاینهد پای،

صحیح است و یا خیر؟؟

که هر بار غلط پای گذاریم و

خراشد انگار، سه قدم پس رفتیم

 آب سرد است و کف جوی پر از سنگ

چاره ای نیست برای گذراز جوی

 بجز آن که کند پای یخ و درد بگیرد

که کف جوی پر از خرده سنگ است

 

  کلام آخر:

   یک روز ازمیان آینده به امروز نگاه خواهی کرد و دلت برای تمام

   دغدغه های ساده ات تنگ می شود و برای آن روزهای گذرو این که

   ای کاش همیشه پایت در آب جوی بود و نگاهت به آینده وبرای نگرانی

   هایت وخواهی دید که بعضی از آنها به آرزو بدل شده اند و بعضی به خاطرات.

 

   از آن جهت :

     معلم عزیزم روزت مبارک.


     *نگاهمان           **سنگها

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 13:48  توسط فلانی  | 

 

عشق خیلی ساده است

مثل این که در صف نانوایی

نفر آخر بگوید:

" تو وانستا، به تو نون نمی رسه"

 

  کلام آخر:

   ومن همیشه دست پر از نانوایی بر می گردم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 23:7  توسط فلانی  |