تبليغاتX
فلانی

 

دلمان تنگ است

دستان مان خالی و پکریم

زیر سیگاریمان بوی گند می دهد بس که

لبا لب از فلیتر سیگارهایی است که

هر یک را به دلیلی کشیده ایم

که دلیلش را نه یادمان است و نه می خواهیم

به یاد بیاوریم که می ترسیم دلالیمان کم شود برای سیگارهای بعدی

از طعم ها هیچ چیز نمی فهمیم

از بس که نا بهنگام شده ایم .

یا اینقدر از سربیکاری زود غذا می خوریم که مجبوریم

به زور فلفل و نمک و آویشن و ماست و نوشابه و کچاپ و...

بدهیم برود پایین

و یا از پس مشغله های بی هدف

اینقدر دیر به یادمان می افتد که این فریضه را  به جا نیاورده ایم  

که چاره نداریم جز این که به مدد همان افزودنی ها فشار خونمان را افزون کنیم

که حالمان کمی جا بیاید و نفسی تازه کنیم

و طبق برنامه دود سیگارمان ازپس کله مان بزند بالا.

از بوی بهار هیچ نمی دانیم وآن وقت  فضاهایمان را به دود عود تلطیف می کنیم

 

  کلام آخر:

    خسته گی های تن من

   ماساژ تایلندی می خواهد

   و تو

   مرا به دستان پیر دلاکان

   تهرانی سپرده ای.

 

از آن جهت:

      و چه حس خوبی است، کسانی برای ما دلتنگ می شوند وقتی نیستیم.

                                               من خوبم از همه متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 15:39  توسط فلانی  | 

می دانم که روزی خواهم مرد

و تمام فرشتگان را به سوگ خواهم نشاند.

از مرگ نمی ترسم،

ترسم از آن فرشته است،

که سوگ مرگ مرا به گریه شادی

 خواهد نشست.

 

  کلام آخر:

   خواب دیدمت

   ایستاده بر تابوتم

   با لبخندی بی رنگ

   ولی پر غرور!!!.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 23:48  توسط فلانی  | 

 

قرارمان این نبود؟

که تو بیایی

 مرا  بیدار کنی

و چشم در چشم هم

قهوه بنوشیم!؟

 

 کلام آخر:

  تو نیامدی،

  من برای خواب

  دیازپام می خواهم.

  وبدان دیگر به وعده گاه تو

  که آن سوی دل مشغولی های من است نخواهم آمد. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:0  توسط فلانی  |