من و تو یه کلبه کوچیک جنگلی داشتیم و یه سگ که همیشه پشت سر توقایم
می شد یک الاغ نرداشتیم و یک خروس و چند مرغ و توهمیشه به خروسمون
چپ چپ نگاه می کردی .اصلا از خرس نمی ترسیدیم یعنی می ترسیدیم ولی به
روی هم نمی آوردیم .
من شغلم هیزم شکنی بودیعنی فقط یادم میاد که هیزم می شکستم جلوی کلبه و
اصلانمی دونم چرا این کارو می کردم.همیشه یا تخم مرغ می خوردیم یا میوه و
سبزی البته من شکارچی خوبی بودم ولی تودوست نداشتی من حیونا رو بکشم .
تو یه گیاهی روخشک می کردی ودم می کردی وبجای چای بخورد من می دادی و
راستی هیچ چیزجزاون نمی تونست خستگی اینهمه هیزم شکستن بی هدف منو
دربیاره .
تو هیچ وقت آرایش نمی کردی یعنی اصلا لوازم آرایش نبود، ولی صورت تو با
نورهایی محیط جنگل رفلکس های خاصی داشت و چون تو همیشه با طبیعت
هماهنگ بودی من دوستت داشتم.تو هیچ وقت به من نمی گفتی که دوستم داری
ولی همیشه موهات و می ریختی دورت چون می دونستی من خوشم میاد.
همیشه تو از چشمه آب می آوردی و تا برگردی من دلم هزار راه می رفت.
خوش مزه ترین غذایی که بلد بودی سیب زمینی و هویچ و لوبیا و یه عالمه
سبزی بود که با پیاز و گوجه می ریختی تو دیگ آبم می ریختی و می پختی،
این غذا رو فقط یه روز هایی که خودت یادت بود می پختی و یه اسمی برا اون
روز می ذاشتی.
ومن تنها کاری که می کردم هیزم شکنی بودو هیچ وقت نفهمیدم که چرا ؟
ماکه زیاد غذا نمی پختیم،جایی هم که بودیم زیاد سرد نبود فقط سالی چند بار
برف می اومد تازه شبای سردش تو یه تیکه هیزم بیشتر تو بخاری نمی ذاشتی
وهمیشه می گفتی انرژی مال آیندگانه ویه پوست که فکر کنم مال گوزن بود و
من از پدر بزرگم به ارث برده بودم می کشیدی رومون و من هرگز اون لحظه
نمی خواستم معنی اون جمله رو از تو بپرسم و فردا هم یادم می رفت باز هر
شب همین داستان تکرارا می شد.
من روزهایی که برف می اومد پشت پنجره می ایستادم و یه شعری رومی خوندم
که فکر کنم معنی اش این بود:
یه روزی دیگه آدما بیهوده هیزم نمی شکنن
یه روزی آدما واقعا یه روزهایی دارن که تو اون روز غذای خوب می خورن
و برای اون روز از قبل اسم گذاشتن
یه روز دیگه هیچ کس از چشمه آب نمی یاره که کسی دلش شور بزنه
یه روزی یه نوشیدنی میاد که اسم داره و گرم و خوشمزه اس
یه روزی آدما بجا اینکه از خرس بترسن اونو بهم کادو میدن
یه روزی مغازه ها قلب دسته دار می فروشن
کلام آخر:
هدیه های بی مناسبت رو از هدیه های با مناسبت بیشتر دوست داری ؟
.
خوب چی کار کنم که پس انداز ندارم هیچ وقت،
ولی قول می دم اولین دستمزدی که گرفتم،
ما هم ولنتاین بگیریم.
لقب شوالیه را از پس اولین باد گلوی صدا داری که آنهم از پس یک شکم سیر
شیر نوشیدن زدم دریافت کردم.
و به جای شمشیر ملکه الیزابت آنگاه دستان مادرم بر شانه ام بود.
من شوالیه شدم مردی که افتخار جنگجویی را یدک می کشد.
آموختم
که همیشه بایداسبم راهورباشد وآدرس نعل بندی محل راخوب یاد گرفتم.
که باید زره ام همیشه روغن زده و براق باشد و آدرس تعویض روغنی
را از بر کردم.
که یک شوالیه بدون شمشیر تیز یک قصاب هم نیست،همین شد که با
چاقو تیز کن محلمان طرح رفاقت ریختم.
وآنقدر شوالیه شدم که برای هر نبردسختی از پیش دعوت بودم.
.
.
امروزدیگر دوره شوالیه های بی پول گذشته است،
گرانی شده.
چاقو تیز کن محله برای خرج دانشگاه آزاد دخترش پول می خواهد،
رفاقت را که نمی شود شهریه داد.
تعویض روغنی هم که با کاسترول قرار داد بسته و مجسمه یک مردکه
شورتی را گذاشته جلوی دکانش و می گوید شوالیه ما این است به زره
او فقط روغن مفت می زنیم.
نعل بند که هیچ ...
.
.
و شوالیه
بر تخته سنگی نشسته شمشیر بر سنگ می کشد که بلکه کمی تیز شود
اسبش را قشو می کند که کمی سرحال بیاید
و اتصالات زره اش رابا دمبه آب کرده گوسفند چرب می کند که لا اقل
جیرجیر نکند.
وافسوس می خورد،که کاش لااقل کمی هم عشق ورزیدن آموخته بود،
که داستان قهرمانی هایش را امروز برای معشوقه اش تعریف کند.
اماچه می توان کرد که شوالیه با عشق هم جنگیده.
شوالیه هرچه شمشیرش کند، زبانش برنده شد.
هرچه اسبش پیر ،چشمش سرکش شد.
و هر چه ابهتش کم، عصبی شد.
کلام آخر:
شوالیه هر وقت آرام می شود یعنی برای آخرین مبارزه آماده می شود
و شاید در این نبرد آخر شمشیری شکسته برایش ماند.
بعد نوشت:
شوالیه اگر نخواهد هم باید مبازره کند، چون شوالیه است.

امادلم تنگ می شود
برای محاسبات دقیقه ای برخواستن صبحهایم
برای همه مردم اول وقت
برای اخم دختر همسایه که نمی دانم چرا صبح ها به این زودی می رفت
برای کسانی که تکراری و هرروز در یک زمان خاص می دیدمشان
برای چهارراهای خلوت قبل از طلوع که چراغهایش فقط چشمک زرد می زند
برای چرت های صبح گاهی
برای بر افراشته شدن پرچم
برای صبحانه وخرده های نان
برای ستاره های رنگ و رورفته روی دوشم
و از همه بیشتر
برای لحظات از دست رفته این روزهایم
کلام آخر:
و هیچ کدام از اینها دلشان برای من تنگ نخواهد شد
بجز لیوان چایم ... .
پس ازمطالعه نظرات خصوصی وعمومی، پیامهای کوتاه و تماسهای تلفنی دوستان
مشفق در مورد پست قبل"وانفسای شبانه" برآن شدم کمی حول وحوش موضوع
روابط دو طرفه حرف بزنم .
دوستانی که مراسنگدل خوانده اندمزاح فرموده ومرامطمئنا اول شخص این مطالب
نمی دانند،گر این گونه هم بدانند شاید کمی آرشیو مرا مرورکنند مردی عاشق
پیشه ترازمن نخواهند یافت واگر با نظرات من در این پست موافق باشند پس از
مطالعه"وانفسای شبانه" هم به حال من خواهند گریست .
در هر صورت شکر ایزد که اینها همه در دنیای مجاز است.
در نظر من آنکه در شبه داستان پست قبلی فدای احساسات می شود همان اول
شخص (ازدید خیلی دوستان) سنگدل دروغ گو ست.
آری همانی که نمی خواهداشکهای بدون تدبیر دوم شخص خود خواه راحتی ببیند،
پا به قفس عاشقانه حریف سنگدل خود می نهد به خانه کسی می رود که فقط
خودش را می بیند و گمانش از عشق تصاحب است و هیچ بهانه جویی را حتی
یک لحظه به اتاق فکر زندگی اش نمی برد که چرا!؟
مباداغرورخود رابشکند ونمی داندکه صدای شکستنش فردا بسیار بلندترخواهد بود.
دوم شخص اشک آلود ما این رابطه رابرای خودش دو طرفه تعبیر می نماید چون
طرف مقابلش صریح دل شکن نیست.اوبهانه های طرف مقابل راقابل حل می داند،
این درحالی است که کسانی که دریک زمان مسواک می زنند،بیش ازهمه ازدل هم
باخبرند، او خوب می داند که همه چیز بهانه است و گفتن جمله "دوستت ندارم"
برای این اول شخص رمانتیک سخت است.لذاهمین ابزار را بدست گرفته وهمه
پیچ هارا سفت می کند.
تعبیر من ازاین رابطه همان است که در کلام آخر پست قبلم عرض کردم.
بیاید کمی منطقی باشیم اگر شما جای دوم شخص این ماجرا بودید و کسی اینهمه
بهانه می آورد، خودتان را بی ارزش نمی دید ؟
و حاضر بودید باز هم اشک بریزید تا دلی برایتان بسوزد!؟
فقط دریک صورت جواب مثبت است که اصلا طرف مقابل برایتان مهم نباشد ومهم
خود را بدانید که تصاحبش کنید و بس.
حالا من اول شخصم وپس از بیان یکی ازبهانه ها با همان اشک ها و یکی ازآن
نگاهها خداحافظی می کنم، حالا نظر شما در مورد من چیست؟
کلام آخر:
"یک رابطه قابل اعتماد هیچ نشانی از ترحم ندارد"
تو می دانی که من دل نازکم
و رابطه مان را
غیر قابل اعتماد می کنی... .
ما هنوز در گیر یکد یگریم، شبها تقریبا زمان مسواک زدنمان یکی است.طبق معمول
sms می آید "من دارم می خوابم عزیزم کاری نداری شب بخیر" و منهم هر شب
مقابله می کنم .امشب اما می خواهم پاسخ دیگری بدهم ،که تمام شود این دروغها باید
راستش را بگویم .
در اتاق منم، تاریکی و سیگار.اینجا سه اتفاق فیزیکی می افتد صدای سوختن سیگار
می آید،آتش سیگار پر رنگ می شود ومن ریه هایم را از دودش پرو خالی می کنم.
وتمام فکرم متلاطم از پاسخ به توست. تمام چیزهایی که می شه بگم با واکنش های
تومرور می کنم:
ببین من می خوام برم خارج پس در نتیجه من و تو نمی تونیم با هم بمونیم = گریه
تو به همراه نگاه به مفهوم خودتی.
من اینقدر کار و مشغله دارم که اصلا فکر نمی کنم به ازدواج و این حرفا = گریه
تو به همراه نگاه به مفهوم می بینیم.
بیبن خانواده من اصلا تورو قبول نمی کنن پس بهتره خودمونو سبک نکنیم = گریه
تو به همراه نگاه به مفهوم خودت چی؟
ببین من و تو به درد هم نمی خوریم از اولم اشتباه کردیم = گریه تو به همراه نگاه
به مفهوم تو آره ولی من نه .
با شه عزیزم بهش فکر می کنم = پاک کردن اشک ،انگار نه انگار و لبخند حاکی
از پیروزی
به نتیجه می رسم که همان داستان هر شب را تکرار کنم و برایت بنویسم
"شب بخیرعزیزم" که زودتر مسواک بزنی و لااقل مسبب دیر رسیدن فردا به سر
کارت من نباشم.
کلام آخر:
تمام قهر و آشتی هایمان بهانه است
اخمهای من و اشکهای تو
تو به دوست داشتن من عادت کرده ای
که فکر می کنی عاشقی
منهم از اشکهای تو می ترسم
و فکر می کنم عاشقی