تبليغاتX
فلانی

 

پنجره را باز می کنم، روبروی تو نشسته ام و با تصوراتم فرق می کنی،

قهوه ات را شیرین می کنی وباز تلخ است، که اضطراب داری.

پنجره را باز می کنی ،روبروی تونشستم قهوه ام را تلخ می نوشم

ولی حس بدی ندارم،با تصورات تو تفاوت دارم .

.

.

لای پنجره را باز می کنم که سیگار که می کشم دودش را بکشد.

لای پنجره را باز می کنی و متعجب و با یک عالمه ذوق آنچه را

مشاهده کرده ای فریاد می زنی که برف را ببینم،ولذت می بری که

دمت بخار می کند،و حواست نیست که دماغت قرمز شده.

.

.

پنجره هارا می بندم که هوای اتاقمان سرد نباشد.

تو پرده را کنار زده ای ،بلوز یقه اسکی قرمزه که می دونی من دوسش دارم تنته ،

ونگاهت به زمین یخ زده کوچه است و دلت برای اون پسر بچه که داره

با بقیه برف بازی می کنه شور می زنه،همون که یه کاپشن قهوه ای داره .

.

پنجره رو باز می کنم یه تیکه برف بر می دارم و تا تو حواست نیست

می ندازم تو یقه لباست،تو جیغ می زنی وتا توی حیاط دنبالم می کنی

خودمو می زنم زمین که بتونی بگیریم .

.

 یه حوله کرم با خطهای قهوه ای می ندازی روسرم، پنجره رو که اینهمه

وقت باز مونده می بندی،خودتم یه بلوز بافتنی آبی با راههای سفید پوشیدی

و داری موهاتو خشک می کنی و به من میگی:

"تقصیر خودته تا تو باشی سر به سر من نذاری"

من لبخند می زنم ،پا می شم لباسهامو که خیس شده عوض کنم،

و ایمان دارم تا برگردم دو تا فنجون قهوه داغ روی میز

 جلوی پنجره گذاشتی وموهاتم خشک کردی.

 

کلام آخر:

 از کلیه دوستان خواشمند است نسبت به پوشاندن درزهای

پنجره هااقدام نمایندتامجبوربه زیاد کردن شعله بخاری های

خود نباشند و فضای گرم تر و مطبوع تری داشته باشند.

                                                     سپاس گذارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 17:48  توسط فلانی  | 

حالا که تو رفته ای نمی دانم قصه کوچه های

 برف گرفته تهران قدیم را که برایمان خواهد گفت.

هیچ میدانی هرگاه کسی، در دلم را می زند

صدای تق تق در زدن گرگ قصه بز زنگوله پا یادم  می آید

و تورا که نصیحت می کردی که نباید در را به روی هر کس گشود.

ویاد صدای گرمت که

"آره بچه های خوبم نوگلای محبوبم... ."

همیشه به کودکی خواهد برد مرا.

 

کلام آخر:

حمید عاملی آخرین قصه اش را فردا 10 صبح در میدان ارک تهران روایت خواهد کرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 20:24  توسط فلانی  | 

 

نه سیل آمد بود نه زلزله

طوفان که هیچ .

بوی تنهایی مشامم را پر کرده بود،

اشک تمام صورتم را

و از آن لحظه که تلقینت

می خواندند

آنچنان بر خودم لرزیدم

که هرگز آرام نخواهم گرفت .

آری 9 سال می شود،

که تو در قطعه ای آرمیده ای

که یک نفر قهرانه

می سازد و می نوازدش.

 

  کلام آخر:

   هیچ گاه فکر نمی کردم که باید کلام آخری بگویمت.

   دیدار هم که دیگر در این دنیا میسر نیست.

   پس یک بارو آنهم در گوشی به یاد بازی های کودکی مان

   می گویم:

   تحمل رنج این گونه بی برادر شدن را تو نداشتی،

   این را یقین دارم.

   وصد البته که جای انتخابی نبود،

   تو رفتی و من به حرمت قول قرارمان

   هرگز پیش روی مادرمان گریه نکرده ام .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 23:51  توسط فلانی  | 

 

تو خودت بودی

من خودم شده بودم،

تو عصبی شدی.

.

.

نگاه نمی کردیم به هم

لج کرده بودیم

بیشتر تو.

اما تو آن روز

به وساطت اشک

آنقدر گرم بوسیدی پیشانیم  را

که تمام سجده گذاران امروز

             رشک به

                 پینه  پیشانیم می برند.

 

 کلام آخر:

      آنگاه که تیتر از کادر بزرگ تر  شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 0:16  توسط فلانی  |