
آن آسياب بادي همچنان مي چرخيد و جريان هوا را ميچرخاند گاهي تند و گاهي آرام
و من گو شه اي خسته وشايد دل شكسته و شكست خورده نشسته بودم به چیزهایی فكر مي كردم كه نمي دانستم چرا؟
انگار در آرزوهايم فرو رفته بودم و هيچ چيز جز آسياب بادي كه همچنان
مي چرخيد نمي ديدم و زندگي را هر چند حالم رو بهم مي زد تجربه مي كردم.
ناگهان ديدم كه آسياب بادي ده نه صد يا شايد هزار برابر بزرگ تر شده و همچنان مي چرخد.
من ديگر تاب نشستن نداشتم در هوا معلق شده بودم نميدانستم چرا؟
يا آسياب بادي آنقدر بزرگ شده بود كه با هر بار چرخيدن تمام عالم هستي رو به مخاطره مي انداخت و يا من
آنقدر كوچك شده بودم كه تاب جريان عادي هوا را نداشتم ولي به هر حال من معلق
شده بودم و اين اجتناب ناپذير بود
من همان طور در هوا مي چرخيدم و نمي توانستنم هيچ كنترلي داشته باشم فقط هرچه به آسياب بادي نزديك تر
مي شدم بيشتر مي ترسيدم مي ترسيدم پره هاي آسياب مرا در خود تكه تكه كند.در اين حال ديدم كه مردي
ميخواهد وارد آسياب شود فرياد زدم نميدانم كه صدايم را مي شنيد يا نه او معلق
نبود و خيلي عادي حركت مي كرد
فقط خيلي به سرعت وارد آسياب شد ديگر چيزي به برخوردم با پره هاي آسياب باقي نمونده بود
چشمامو بستم كه يك دفعه با شتابي كه باور كردني نبود به عقب پرتاب شدم وقتي به خودم اومدم ديدم جهت
چرخش آسياب عوض شده ومن خوشحال كه پره هاي آسياب ديگر خردم نمي كند به عقب رانده مي شدم كه به
ياد درخت افتادم ممكن بود با برخورد با آن نابود شوم.
ولي گويا من بالا تر از درخت در حركت بودم و جريان هوا مرا ميان شاخه هاي
درخت انداخت و من دستانم را به شاخ و برگ درخت گرفته،
خودم را روي شاخه تنومند رسانده ولانه كبوتري را
ديدم كه شايد مثل من دستخوش طوفان شده بود.
ناگهان حس كردم همه چيز آرام است آرام.
فهميده بودم كه اين من و آسياب بادي نيستيم تغيير كردهايم بلكه تمام عالم هستي
آنقدر بزرگ شده كه فاصله چند متري درخت و آسياب به چند صد متر تبديل شده.
وارد لانه كبوتر شدم به ياد يكي از آرزو هاي كودكي ام افتادم كه ساختن خانه بر روي درخت بود .
چيزي در لانه نبود جز چند تخم كه از من كمي بزرگ تر بودند.
خودم را ميان آنها جابجا كردم چشمانم را بستم و به خواب فرو
رفتم در خواب ديدم كه آنقدر بزرگ شده ام كه تخمها رو زير خودم له كردم .
از خوف از خواب پريدم كه نكند تخمها را بشكنم.
ديدم كبوتري كه زياد سفيد نبود ولي سفيد بود روي تخمها نشست.
هوا گرم شده بود به سختي
نفس مي كشيدم ولي از جايم راضي بودم چون اگر آسياب باز روشن
میشد ديگرآسيب نميديدم.نميدانم جند ساعت گذشت تا كبوتر بلند شد و به نظاره نشست
تخمها تكان ميخوردندصداي ترك خوردنشان گوشم را لرزاند
نه نكند آنها بيرون بيايند نكند آنها نيز مانند من محكوم به طوفان سهمگين آسياب بادي شوند.
آنها تاب و تحمل نداشتند و آنها مثل مادرشا ن پرواز نمي دانستند.
ولي چاره اي نبود من نمي توانستم جلوي اين تولد رو بگيرم.
همان طور كه جلوي تولد خودم را نتوانستم بگيرم و دچار زندگي و طوفان آسياب شده بودم.
خودم را كنار كشيدم كه زير پاي آنها له نشوم .اولين جوجه سرش را بيرون آورد
حس جالبي است به دنيا آمدن.
دومين جوجه هم سر از تخم بيرون كرد كبوتر صداهايي از خارج ميكرد
كه من معني آن را نمي فهميدم و جوجه ها با صدايي ضعيف جوابش را مي دادند.
دو جوجه بيرون آمدند و هر چهارتاي ما نظاره گرآخرين تخم بوديم سومي آرام
بيرون آمد جوجه سرش را بيرون آورد چند جيك جيك آرم كرد و خاموش شد.
نمي دانم چرا ولي او مرد.
كبوتر اورا با نوكش بلند كرد و برد انگار نه انگار فقط ديگر انگار سفيد نبود... .
پس از مدتي دوباره باز گشت ٬من همان جا نشسته بودم و به پهناي صورتم اشك
مي ريختم و از لابلاي اشكهايم چيز هايي ميديدم كه برايم قابل باور نبود.
پايين درخت عده زيادي آدم ميديدم آدمهايي كه هياهو مي كردندهمه
جلوي آسياب بادي ايستاده بودند.آسياب ناگهان شروع به چرخش كرد چرخيد و من مضطرب
و نگران نگاه مي كردم٬ مقياسها را گم كرده بودم نمي دانستم آدمها بزرگ اند يا كوچك
ولي آسياب بزرگ بود خيلي بزرگ ٬آدمها مي گريختند.و من تنها نظاره گر گريزآنها.
درخت سر جايش محكم ايستاده بود٬كبوتر رفته بودو جوجه هايش به من مي نگريستند و نمي لرزيدند٬
برگهاي درخت هيچ عكس العملي نداشتند٬ من هم ديگر نمي ترسدم فقط نگاه مي كردم.
همه نگاه مي كرديم
من٬ درخت٬ جوجه ها٬آسياب... .
+اين مطلب رو من در تاريخ 2/3/83 ساعت5 نوشتم منتظر علی (آهستگی)
بودم تو محل هميشگيه جلسه شنبه ها.
وقتي ديدم كه اين عكس رو گذاشته ديدم چقدر به فضاي اين كار نزديكه.
+كم و كاستي شو ببخشيد دلم نمي خواست اصلاحش كنم.
زندگی بالا رفتن از پله ها
برای رسیدن به یک پاگرد است.
نمی دانم که وزن نگاه توست
که روی شعرم سنگینی می کند،
یا وزن شعر من است
که سبک تر از نگاه توست
کلام آخر:
قافیه تمام شعرها ابروان توست
و ریتم تمام ترانه ها صدای لبخندت.
... .
خاليه سفره زمين ، دست سخاوت تو كو
زخمي شونه هاي عشق، مرهم رحمت تو كو
سنگينه پلك لحظه ها ، نبض زمين نمي زنه
قلب قناري هاي عشق بي تو يقين نمي زنيه
من از عبور جمعه ها ، از بوي تنهايي پرم
زير سفال سبز شهر ، ثانيه ها رو مي شمرم
كجا تو موندگار شدي كه روز من سياه شده
دست دعاي من ديگه از آسمون جدا شده
يه شب ميايي از سفر،باغ پربرگ و بر مي شه
ستاره هاي شيشه اي مي شكنه وسحرمي شه
مزرعه شرقي مونو هجومي از ملخ زده
شعله خورشيدي بزن ، تو قلبايي كه يخ زده
اسب بهار رو زين بكن،تاباغچمون جون بگيره
روي غبار جاده ها ، شرشر بارون بگيره
خاليه سفره زمين ، دست سخاوت تو كو
زخمي شونه هاي عشق،مرهم رحمت توكو
۰۰۰/ ۰ اعشار
مي بيني
سيگارهاي كشيده شده را بر سيگارهاي نكشيده تقسيم مي كنم
چند چوب كبريت باقي مي ماند!؟
قهوه هاي تلخ را بر شير نسكافه هاي شيرين تقسيم مي كنم
چند نعلبكي باقي مي ماند!؟
تير هاي انداخته و نخورده را به تيرهاي نيانداخته و خورده تقسيم مي كنم
چند كمان باقي مي ماند!؟
دردهاي كشيده را بر دردهاي نچشيده تقسيم مي كنم
چند سيلي باقي مي ماند!؟
جاده ها را به خيابانها تقسيم مي كنم
چند تابلو توقف ممنوع باقي مي ماند!؟
عشق را بر محبت تقسيم مي كنم،نه در هم ضرب مي كنم
نه اصلا جذر مي گيرمشان،نه عشق را به توان محبت مي رسانم
ضربدر
دوست داشتن مي كنم...
اصلا تعداد عشاق جهان را از تعداد آنها كه يكديگر را دوست دارند
كم مي كنم
!!!نمي دانم چرا اين باراين همه اعشار مي دهد... .
تو ميدوني؟
حساب و كتاب تو بهتره
حسابش كن.
... . : اگر جوابش نیافتی
مرابرخودت تقسیم کن
تا محو شدنم را از میان اعداد ببینی.