تبليغاتX
فلانی
 

تو میری

 پشت علفها گم میشی

من میمونم

 و

  گل اقاقیا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 14:57  توسط فلانی  | 

 

 

بد جوری قاطی کرده بودم نمی دونستم اگه یه آدم عشقش اونم عشقی که یه جائی قایم کرده و یادش رفته بره زیر

 

آوار چه کار باید بکنه؟؟

 

فقط اینو میدونستم که بخودم بدهکارم٬به خاطر عشقم ٬به خاطر همون عشق زیر آوار مونده همون عشقی که

 

معلوم نبود زیر پنج طبقه چی به سرش اومده.

 

خیلی حالم بد شده بود هر جائی که می شد می رفتم که دردم دوا بشه

 

ولی انگار نه انگار.

 

مامانم می گفت :چیز خورش کردن ذلیل مرده ها

 

بابام میگفت هیچی اش نیست

 

فامیلا میگفتن:زن می خواد

 

و خودم عذاب می کشیدم.

 

برای حل این مشکل پیش رمال٬نمال٬حمال و خلاصه هرچی آدم بر وزن بر وزنَﻌْﺄﻞبود بود رفتم٬ولی هیچ

 

جوابی نگرفتم.

 

خلاصه گفتن یه پینه دوز هست که خیلی کارش درسته ... .

 

رفتم سراغش کل داستان رو براش گفتم گفتم که احساس می کنم به خودم بد جوری بدهکارم حتی گفتم چند بار تا

 

دم کلانتری برای گرفتن جلب خودم رفتم ولی باز به خودم مهلت دادم.

 

تمام مدتی که باهاش صحبت می کردم اون گیر داده بود به یه میخ که ته یه کفش فرو رفته بود و بیرون نمی

 

اومد.

 

یه دونه میخ دوزاری ...

 

بالاخره حرفهای من که تموم شد.میخ رو در آورد٬صافش کرد یه کم نگاهش کرد و زدش ته یه کفش دیگه.

 

همون میخ دوزاری رو.

 

وقتی که کارش تموم شد سرش رو آورد بالا واز بالای عیکش یه نگاهی به من انداخت و گفت:غصه نخور٬

 

عشق که  زیر آوار نمی مونه٬بچه شدی.

 

فقط یه جای دیگه باید بری دنبالش.بگرد پیدا میشه.

 

و دوباره مشغول شد... .

 

گفتم: آخه یه حرفی٬ نصیحتی٬راهنمائی چیزی نداری به ما بگی !!؟

 

گفت: عرق استو قدوس با عرق نعناع و کاهو سکنجبین بخور خوبه.

 

گفتم: برا چی !!؟؟

 

گفت: خوبه....

 

زدم بیرون آقا یه هفته گلاب به روتون یبس بودم تا بفهمم کفاشه چی گفته.

 

عشق می دونهی یعنی؟؟

 

یعنی دو ساعت به یه میخ که ته یه کفش کج شده ور بری درش بیاری صافش کنی و بعد بزنی ته یه کفش دیگه

 

وبدی یه آدم بپوشه وراه بره.

 

حالا کجا بره ؟

 

کی بره ؟

 

با کی بره؟

 

تا کی بره؟ مهم نیست.

 

 فقط مهم اینه که راه می ره٬ با یه کفش سالم و یه پاشنه سالم که پاش لق نزنه .حالا...

 

آدمی که کفشش سالمه بدهکارم نمی شه. چون کسی که پاش نلرزه پاش روی پای هیچ کس نمیره که بهش

 

بدهکار بشه.

 

حتی پاش روی پای خودشم نمی ره که به خودش بدهکار بشه.

 

خلاصه رفتم دم مغازه عطاری پیرمرد عطار نشسته بود یه گو شه با اون عینک ته استکانی خیره به علفهایی

 

که الک می کرد.

 

گفتم: سلام بابا داروی مهرو محبت دارین ؟

 

سرش رو بلند کرد نگاهشو از بالای عینکش دوخت به من وبلند شد سه تا شیشه گذاشت رو پیشخون.

 

گفتم اینا چیه!!؟

 

گفت:عرق استوقدوس٬عرق نعناع و سکنجبین.

 

گفتم:چیکارشون کنم!؟     

 

گفت:یه بوته کاهو می گیری با سکنجبین می خوری دو تا عرق رو باهم قاطی کنو بخور.

 

خوبه... .

 

گفتم: برای مهرو محبت!!!؟؟

 

گفت:نه بابا جون برای یبوست.

 

                                         پایان.

                                 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 14:30  توسط فلانی  | 

 

 

در خیابان افکارم قدم زنان به سوی بی انتهای تلخ زندگی ام روان بودم. به سیلابها سدی می بستم .

 

ناامید از زنده بودن شده بودم٬نا امید که چه ام و که ام!!؟‍

 

امیدی به گذشته ام نبود همان طور که ازآینده می ترسیدم .هراسان از سدهای به سیلاب بسته و غرق شدن.

 

!!!بزرگ شده بودم مرد مرد ... .

 

بزرگ٬ قدرتمند و سالار همانطور که می خواستم همانی که برایش زحمت کشیده بودم.

 

اما ! چیزی این میان کم بود راهی را نرفته بودم !!!؟

 

خود را در میان این همه بزرگی و مردانگی نمی یافتم

 

لباسهایم را هرچه فاختر انتخاب می کردم کمتر به تنم می نشست و عطرهایم راهرچه خوشبو تر کمتر به مشام

 

می رسید. چقدر از خودم فاصله گرفته ام .

 

آتش گرفته بودم از آتش خود سوزی بی رحمانه از خود به خود ...

 

ندانسته و شاید دانسته و نفهمیده ....

 

ای کاش به لبخندی حقیقی میهمان می شد دلم.ای کاش بچه می شدم .

 

کاش عاشق میشدم عاشق می شدم عاشق چشمانی که در دیدگانم زیباترین چشمهای دنیا باشند ومن دیوانه ترین

 

دیوانه دنیا....

 

مثل نوجوانی ام.

 

آه  نوجوانی ام . عشق دخترکی تمام زندگی ام بو د.

 

کاش باز می گشتم. قدم میزدیم

 

 و شعری را که تازه آنروزها  از دیوار کلاسمان خوانده بودم برایش می خواندم .

 

"روزگار غریبیست نازنین    عشق رادر پستوی خانه نهان باید کرد "

 

عشق را در پ س ت و ی .....

 

!!!راستی عشق ؟ پستو ؟

 

عشق را در پستوی خانه نهان کرده بودم همان روزها....

 

همان روزی که یک سیلی به خاطرش خوردم

 

نه شاید روزی که از آن کوچه رفتند

 

یا نه شاید یک سال بعد که خانه شان را پیدا کردم٬وچراغهای عروسی تنها عشقم را روشن دیدم.

 

شاید همان روزها٬ همان روزها از ترس مادرم در پستوی خانه نهان کرده باشم عشق را....

 

اشک توان دیدنم را ربوده بود٬می خواستم بدوم ولی توانی نبود.

 

گمشده را یافته بودم.چیزی که کم داشتم در میان اینهمه هیاهو.

 

باید سری در پستوی خانه می‌کردم.

 

خونه ای که تمام کودکیم بود چند سال بود فروخته بودیم.

 

ولی به صاحبش التماس می کردم که بگذارد سری در پستو ی خانه‌اش بکشم.

 

نفهمیدم چطور به سر کو چه رسیدم ولی تا آنجا فقط نگران عشقم بودم٬                                         

 

وقتی جلوی خانه‌ رسیدم فقط برای خودم اشک ریختم.

 

پنج طبقه آپارتمان روی خانه و پستو و تمام کودکیم ساخته بودند.

 

عشق در پستوی خانه زیر آوار مانده بود...!؟ .

 

روزی که داشتیم اسباب می کشیدیم نمی دونم حواسم کجا بود ولی هرجا که بود به عشق نبود.

 

یه نگاهی به پستو انداختم ولی چیزی نبود.

 

مادرم . یادمه بابا م آخر سر گفت:

 

برو تو پستو رو خوب نگاه کن .مادر رفت و برگشت گفت:

 

چیزی نیست ...

 

شاید هم دیده و مادری کرده وبرای سر به راهی پسرش حرفی نزده... .

                                                   

                                        ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 13:50  توسط فلانی  |