تبليغاتX
فلانی

 

یک زمانی باران که می بارید من بودم و آسمان،بی هیچ ابایی از تر شدن می رفتم

تا مرز بارانی شدن،رود شدن دریا شدن.بعدها حسم تغییر نکرده بود فرصت کم بود،

بارانی شدن وتجربه ی این حس عجیب می توانست منجرشودبه بیماری واستراحت

و فرصت کم بود، باران که می آمد می رفتم ،اما با چتر و حس نمناکیِ باران مرا

می برد تا نزدیکِ دریا شدن.

این روزها اما باران که می آید زودتر بر می گردم خانه واکتفا می کنم به تماشای

گهگاه باران از پشت پنجره ...  .

  کلام آخر:

   دوست ندارم روزی بیاید که تمام حس بارانی ام بشود صدای شرشر باران

   و دریا را،در صدای چرخ ماشین هایی جستجو کنم که رودِ کوچکِ راه گرفته

   ازکوچه مان را قطع می کنند.

    من دوباره جوانه خواهم زد و بی پروا زیر باران خواهم ماند .

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/06ساعت 23:47  توسط فلانی  | 

 

از مرگ قناری ها دل گیر مباش ،

قناری ها همیشه ی تاریخ

کوتاه تر از کلاغها زیسته اند

اما آوازشان

در همیشه ی تاریخ ماندگار است.

 

 کلام آخر :

  کلاغهای شوم هرگز نخواهند فهمید که با غار غار شان

  جهان را پر از صدای مرگ قناری ها می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 23:27  توسط فلانی  | 

 

انگار آدمی ناچار است به نداشتن و من این را خوب می فهمم ،سال گذشته

برای من سر شار بود از بدست آوردنی ها ،اما انگار همیشه باید یک جای

کار درست نباشد .

امسال تحویل سالمان و سیزده روز عیدمان یک غایب بزرگ داشت

آری نبود نفس گرم و حول حالنا خوان مادر بزرگ ...

غروب امروز بیش از تمام غروب ها دلم برایت تنگ شده مادر

 

  کلام آخر:

   مادر بزرگ

   می دانم که می بینی و می دانی تمام دل تنگی هایم را

   پس باز هم به رسم تمام این سالیان دعایم کن .  

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/13ساعت 21:44  توسط فلانی  | 

 

مادر بزرگ ها خیلی مهربانند،همیشه ی سال آجیل دارند،همیشه شکلات دارند،

نان ها وچای هاشان یک مزه دیگری دارد،وهمیشه حوصله آدم را دارند.

انگار همیشه منتظرند که بیایی هیچ وقت اخمشان نمی رود توی هم که چرا

رفتی خانه شان،هیچ وقت ناراحت نمی شوند که چرا تا ته ظرف آجیل ات را

 می خوری،اصلا انگار دوست دارند که شکلاتت را بخوری،پوستش را بیاندازی

همان جا.

مادر بزرگ ها دلشان بزرگ است همه درد دلهایت رامی شنوند، در تمام عمرشان

کلی غم و غصه می خورند اما اهل درد دل نیستند.

 

  کلام آخر:

   مادر بزرگ ها همه چیزشان خوب است الا رفتنشان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 1:36  توسط فلانی  | 

 

بعدها قصه های استخوان خرد کردن مان  در این پاییز ِ طولانی می ماند

تا در این شبها ،برای فرزندانمان

بگوییم.

  کلام آخر:

   جوجه ها از دل تنگی همه یک گوشه کز کرده اند،

   با یک نگاه می شود

   همه شان را شمرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/30ساعت 19:37  توسط فلانی  | 

 

به نظر تو قهرمان که بود ؟

پرین

که با آن همه تلاش پدر بزرگش رو پیدا کرد و پول دار شد

یا

پاریکال

که به خاطر هدف پرین فروخته شد و آخر از غصه دق کرد.

 

  کلام آخر:

   می دونم که تو دوست داری تو شخصیت های کارتونی من زورو باشم

   ولی عزیزم یه حقیقتی هست من خودمو به پاریکال شبیه تر می بینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/04ساعت 2:5  توسط فلانی  | 

 

جای خوانده بودم "حسی تلخ تر از احساس گناه نیست "

گمانم نویسنده هرگز بیهودگی را تجربه نکرده بود

کلام آخر:

وقنی حرفت را دردت را نمی فهمند دو راه پیش روی تو ست :

اول آنکه نگویی.

دوم آنکه جوری بگویی که بشود جوک تا همه بخندد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 1:0  توسط فلانی  | 

 

قاعده این است که روزی که چشم به جهان می گشاییم را یعنی همان

روزی که در شناسنامه ثبت شده راروز میلادمان می دانندو آن روز را

برایمان جشن می گیرند .

کلام آخر :

آدمی روزی متولد می شود که یاد می گیرد دوست داشته باشد

و ایمان می آورد که دوستش دارند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 0:37  توسط فلانی  | 

 

همه همیشه به ما تذکر می دهند بدون اینکه به علت رفتار های مان دقت

داشته باشند بعضی ها عادت کرده اند که مثلا تا تو پشت فرمان می نشینی

وقبل از آنکه حرکت کنی بگویند یواش! حال آنکه تو اصلا قصد نداشته ای

تند بروی ، یا مثلا بگویند اینقدر سیگار نکش حال آن که تو مثلا خودت از

صبح آن روز تصمیم گرفته بودی سیگارت را کم کنی و آنها با راه انداختن

این بحث اعصاب تورا خرد می کنند و تو آن روز بیشتر هم می کشی .

به خیلی از این جور تذکرات عادت کردم و یا بهشان بی توجهی شده ام .

اما این که بعد از یک روز سفر با کلی خسته گی و کوله پشتی بر کول

و کلی آت و آشغال در دست ساعت 2:30 بامداد وارد آسانسور شوی

و این زنیکه بگوید :         "لطفا مانع بسته شدن در نشوید" 

در حالی که تو از زور خسته گی چسبیده ای یک گوشه از آسانسور

واقعا زوردارد .

 

  کلام آخر:

   لگد زدن به دیوار اتاق آسانسور گاهی باعث آرامش است به شرطی که

   دمپایی پایتان نباشد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 21:56  توسط فلانی  | 

 

آن زمانها که فکر

می کردم بعد از نوجوانی آدم بزرگی خواهم شدمی رفتم کلاسهای تند خوانی

و تقویت حافظه چون فکر می کردم بعدها آدم بزرگی خواهم شد و جایزه صلح

 نوبل رو در خیال داشتم(البته آن موقعها بردن جایزه صلح نوبل کار بدی نبود!)

خلاصه در دوره تقویت حافظه بما آموخته بودند که یک لیست اسامی تهیه

کنیم برای بخاطر سپردن شماره ها، کد ها و این چیزها و من یک عالمه

جمله بی ربط حفظ شده بودم تا مثلا شماره خونه عمه خانم از یادم نرود

یادم است شماره تلفن یکی از دوستان به زبان رمزمان این بود.

"کله اش رو سیریش می ماله/ بچه اش مثل غاز می مونه "

 

  کلام آخر :

   حالا شما ببنید از این کلمات بی ربط به چه شماره ای می رسید؟

    برای تقویت حافظه تان خوب است

    شب، کتک، خواب، دانشجو، فحش، کوی، .......،ریش تراش.؟

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/18ساعت 17:47  توسط فلانی  |