دی شب،
با صدای شکستن ِ پارچ ِ آبِِ بالای سرم
که هر شب
فقط
نظاره گر ِ جدال
پرده و باد بود،
از خواب پریدم.
کلام آخر:
از امشب بالای تختم یک پارچ پلاستیکی بی احساس خواهم گذاشت.
دستانم را
به نشانه تسلیم بالای سر می برم،
من می بازم
به تمام بازی های بی منطق این روزگار !
کلام آخر:
"هیچ کس به اندازه سگها
هنگام تشنگی،
از خوردن آب لذت نمی برد!
این داستان را من خود
چندین بار
تجربه کرده ام!" (نمی دانم ها،سگانه ها،زنده یاد حسین پناهی)
دیدی مردم از ما قهرمان ترند
دیدی ما در شب شمارش آرا
هیچ کاری نمی توانیم بکنیم
الا
این که با هم رزمان در طباخی کوشک
گردهم آیم و تا خرخره کله پاچه بخوریم.
کلام آخر:
در نهایت اگر این رای مردم است ما می رویم
و یک فکری به حال تفکر پوچمان می کنیم.
من و تو حق داریم که دست در دست هم
به پای صندوقی برویم که گرداگردش پرچم سه رنگ ایران است
و در برگه سفید رای
نقش سبزی ترسیم کنیم
و نگاهمان به فردایی روشن و آرام باشد.

کلام آخر:
مردی می آید که محور دیدگاهش
ادب،صداقت،ادب،فرهنگ،ادب،هنر و ادب است.
ادب مرد به زدولت اوست
کلام آخر :
تا میر حسین یک یا حسین
ما لگد مال سکوتیم
بیا سبز شویم
کلام آخر:
کمی به انتخاب بیاندیشیم
سیگار فروش کنار پارک
نمی داند،
چند چمن سوخته
به طبعیت بدهکار است
از بس که مشتریانش ته سیگار روشن در باغچه ها انداخته اند.
کلام آخر:
ما می دانیم چه قدر به روزگار بدهکار می شویم
اگر برگه ای را بی فکر به صندوقی بیندازیم؟؟
دست در جیبم فرو بردم و بدون آنکه پولهایم را بیرون آورم
از قطرش فهمیدم که بهتر است
پیاده بروم
و در راه با بند کیف ام
که از محل اتصال اش به سگک در حال پاره شدن است
حرف بزنم و قول بدهم زیاد سنگینش نکنم
و او هم تا روزی که پول دستم بیاید
تحمل کند.
کلام آخر :
از کفشهایم خجالت می کشم یک سال است باهم حرف نزده ایم
فقط گهگاه کمی واکسشان می زنم.
خیلی وقت می شود
که قول دادم کمی وزن کم کنم
و از او خواهش کرده ام تحمل کند تا پول دستم بیاید...
من به پسر دایی:
میگن هر کی آرزویی داره اگه روز سیزده علفهارو به هم گره بزنه کارش درست می شه باور کن، پارسال پسر همسایه ی باغمون میگن از یه دختره خوشش اومده روز سیزده پارسال آرزو کرده علفهارو هم گره زده به دختره رسیده٬ من شنیده بودم دختره خیلی خوشگله اما ندیده بودم امروز دم باغ دیدمشون که اومدن، راست میگن به چشم خواهری زن قشنگی گرفته.
.
خواهرم به دختر دایی:
این شاهین پسر آقای مرادی همسایه بغلیه باغمون رو دیدم زن گرفته٬ میگن دختر فک و فامیل باغبونشونه خدا بده شانس.پارسال سیزده میان تو این باغ بغلی که فک و فامیلشون باغبونشه، دختره دم غروبی واسه خود شیرینی یه کاسه آش می بره دم خونه شون. پسره دختر رو می بینه می گه الا وللا من اینو می خوام دوماه بعدم عروسی می کنن. می بینی واقعا خدا شانس بده ها دختر تو خوابشم نمی دید همچین زندگی رو.
.
باغبون همسایه بغلی به بابا:
آره دختر فامیلمون رو واسه پسرم شیرینی خورده بودیم دعوت کردیم سیزده بیان این جا به آقای مرادیم گفته بودم اونم خدا خیرش بده گفت اشکال نداره.همون روز عصر پسرم اومد از اتاق بیاد بیرون سر خورد افتاد سرش خورد به یه تخته سنگ الان یه ساله رفته تو کما به جان شما٬ دکترا که قطع امید کردن مام که توکّلمون به خداست.باز خدا خیرش بده آقای مرادی رو تا دیدن ما آبرومنو داره پیش این فامیلمون میره نامزد پسرم و گرفتن برا آقا شاهین پسرشون.
.
مامان به زن آقای مرادی:
ماشالا عروستو دیدم یه تیکه ماهه دعا کن پسر منم یه زن خوب گیرش بیاد عاقبت به خیر بشه ٬راستی گفتی آقا شاهین دیگه اعتیادشو ترک کرد دیگه....
.
زن باغبون به زن دایی:
ای خواهر صد دفعه گفتم بچه برو این سبزه رو بنداز دور نحسی داره از حول و ولای دختره یادش میره عصری می ره یواشکی سبزه رو بندازه دور پاش سر می خوره می خوره زمین این بلا سرش میاد.
.
دایی به بابا:
سیگار داری!؟
کلام آخر:
شاهین پسر آقای مرادی از بس عاشق بود نشست روی یه تخته سنگ وعلفهای جلوی اتاق باغبون رو محکم به هم گره زد.
*تمام اسامی ٬ شخصیت ها و اصلا حالا که این طور شد کل داستان غیر واقعی می باشد.
تو به داد من می رسی
درست آنگاه
که می پندارم بود و نبودم
به هیچ جای هستی بر نمی خورد
آنگاه بیاد می آورم
اگر تورا به روز نکنم
آرام آرام خواهی مرد
کلام آخر:
شاید بودن تو بتواند من واقعی را روزی به او ثابت کند

از آن جهت:
وبلاگ من دو ساله شدی،شرمنده دست و بالم خالیه
ولی سعی می کنم تا سال دیگه برات یه سایت بخرم.