تاب می دهد
تاب خالی
خیال را
دخترک
در باد
و تاب می خورد
در تاب گیسوان
دخترک

کلام آخر:
تونیز بتاب خورشید بی تاب تابستان
و گرم کن همه بی تابی مرا.
احساسم چای خوش رنگ و رویی ست
که هر گز رنگ آن را ندیدی
بس که ناشی بودم و همیشه در لیوان رنگی ریختمش،
به جای استکان کمر باریک شیشه ای.
و عشقم چای گرمی
که بخارش را هر گز ندیدی
بس که ناشی بودم و همیشه قندان را گم می کردم،
و تا پیدا شود یخ کرده بود.

کلام آخر:
وتو آنقدر مغرور که یک بارهم به کمکم نیامدی
می دانم که عظمت نگاه و سخاوت دستانت
تمام گناهانم رابه حساب کودکیم خواهند گذاشت
که تا ابد سر گشته ی پیچ و تاب گیسوان تو بمانم
کلام آخر:
تا ابد بوسه بر دستانت می زنم
که بهشتم آغوش گرم و بی نیاز توست
مادرم

نازک شده ام شبیه لیوانهای نازک شربت آلبالو که از خنکای یخ عرق می کند
و آنقدر ظریف است که گویی به انتظار تلنگر لبی است که می نوشدش، برای
ترک خوردن اماگاهی اینقدرهم تشبیه خلق وخویم لطیف نیست،آن وقت به بشکه
بنزینی می مانم که به انتظار پرتاب ته سیگاری توهین آمیز برای انفجار نشسته
باشد گاهی، می شوم یک طالبی که به جای آنکه سرنوشت پس ازروزی گرم که
در پشت وانت طالبی فروش دوره گرد به انتظار یخچال خنک خانه ای بوده که
سردش شود و بعد آغوش برای چاقوی آشپزخانه بگشاید و جان فدای صاحبان
یخچال و مهمانانش کند،از گوشه وانت به کنار خیابان افتاده و گندیده وبه انتظار
چرخ ماشینی است که له اش کند و به سرنوشت این چنین شومش پایان دهد .
نمی دانم چیست این حس پر از انتظار لب و ته سیگار و چرخ و انتظار.
کلام آخر:
وگاهی اینقدرهدف توروشن است که از فشارروشنی گم می شود وتو به دنبالش
ازآن جهت:
حس غریب و قریب انتظار حتی نمی گذارد بنویسم که شاید منتظرم
دستی بنویسد برایم.
می بینی چقدر عجیب است روزگار
من و تو این همه به هم نزدیک و از هم بی خبریم
انگار سالیان سال است ندیدمت
به لحظه دیدنت می اندیشم
که چقدر خواهم گریست
از اندوه اینهمه دوریت
و از شوق دیدارت پس از سالیان.
دیگر حتی آینه هم به داد دوری از تو نمی رسد
کلام آخر:
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی
همیشه بی خبر ازحال خویشتن بودم
اگرروم زپی اش فتنه ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم بکینه بر خیزد
وگر برهگذری یکدم از هواداری
چوگرد درپیش افتم چو بادبگریزد
وگرکنم طلب نیم بوسه صدافسوس
زحقه ی دهنش چون شکرفرو ریزد
من آن فریب که درنرگس تومی بینم
بس آب روی که با خاک ره بر آمیزد
فرازوشیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
توعمرخواه وصبوری که چرخ شعبده باز
هزار بازی ازین طرفه تر بر انگیزد
بر آستانه ی تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگاربستیزد
کلام آخر:
که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست
فراموش نمی کنم روزهای
پایانی مدرسه و فصل بهار را در ایام کودکی ام
و فکر درست کردن و فروختن
بستنی یخی های رنگی
که ثروتمندم کند شاید
تا جوابی یابم برای معمای حل نشده ی
" علم بهتر است یا ثروت؟ "
همیشه به یاد خواهم داشت
بزرگ ترین مشکلم را
که تهیه چوب بستنی بود
و در خیالم تنها حلال این مشکل
دکتر ابروکلفت محله مان بود

کلام آخر:
و تمام کودکی من در سرما خوردگی و حسرت لیوان پر از چوب بستنی
دکتر محله مان گذشت.
پشت این باغ پر از عاطفه
یک کوچه سبز است و
یک جوی،
پر از آب و پر از سنگ .
ما برای گذر از آب
برون کرده ایم از پای
آن کفش که تنگ است
پای در آب نهادیم
و نگامان* به ته جنگل سبز است
و گهی پای به سنگان** کف رود خراشد
و زند تست که اینجاینهد پای،
صحیح است و یا خیر؟؟
که هر بار غلط پای گذاریم و
خراشد انگار، سه قدم پس رفتیم
آب سرد است و کف جوی پر از سنگ
چاره ای نیست برای گذراز جوی
بجز آن که کند پای یخ و درد بگیرد
که کف جوی پر از خرده سنگ است

کلام آخر:
یک روز ازمیان آینده به امروز نگاه خواهی کرد و دلت برای تمام
دغدغه های ساده ات تنگ می شود و برای آن روزهای گذرو این که
ای کاش همیشه پایت در آب جوی بود و نگاهت به آینده وبرای نگرانی
هایت وخواهی دید که بعضی از آنها به آرزو بدل شده اند و بعضی به خاطرات.
از آن جهت :
معلم عزیزم روزت مبارک
.
*نگاهمان **سنگها
عشق خیلی ساده است
مثل این که در صف نانوایی
نفر آخر بگوید:
" تو وانستا، به تو نون نمی رسه"

کلام آخر:
ومن همیشه دست پر از نانوایی بر می گردم
می دانم عمرم کفاف نمی دهد،
که چندین هزار سال نوری
پیاده و سواره راه است
تا انتهای چشمان تو.
مرا سوار برق نگاه
خندانت کن،
که عمر کوتاه است
و افسوس بلند

کلام آخر:
لبخند ،لبخند...
خواهش می کنم لبخند،لبخند بزنید تا عکستون قشنگ بشه... .
ازآن جهت:
رضا جان در اولین فرصت به بازی که دعوتم کرده ای لبیک خواهم گفت